مرا ببوس
بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد.
دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و
ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت را داشته باشد .
تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود آدم
نیست. بی خبر و بی اراده می آید. اما عشقبازی دست خود آدم است من از
آنچه دست ساز آدمی است بدم می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که
نمی توانم راضی باشم، مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم .
من و عشقم یک وجودیم. ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی می سوزد که
پایبند عشقهایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام،
معشوق بهانه است . اگر تا هفته دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم...
زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب
بر می خیزم . نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد .
و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند . نور روشنی او را گسترش
خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند.
رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،
برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها ماندم .
محسن مخملباف - گنگ خوابدیده
تمام دنیا را به دست خواهم آورد و تو مال من خواهی شد. اما چه زود فهمیدم
که دیر شده است و چقدر دیر شده بود.
دیگر نه خودم را داشتم، نه تو را و نه تمام دنیا را.همه چیز را از دست داده بودم،
همه چیز. و چقدر دنبال تمام آن چیزهایی گشتم که گم کرده بودم اما دیگر یادم
نمی آمدچه چیزهایی را گم کرده ام . حالا مات و مبهوت و حیران نمی دانم سر
از کجا دراورده ام و نمی دانم چه چیزی جای منی را که گم گشته ام گرفته است.
بیا و ویران کن وجودم را ، آجرهای سنگی بی احساس را بردار و مرا از نو بساز ،
زیر پایم سیمان بریز تا از جایم تکان نخورم . جای چشمهایم آینه ای بگذار تا من
کور شوم و تمام دنیا خودشان را ببینند. و آونگ ساعتی راپیدا کن و در دلم بگذار
تا لحظه های باقیمانده عمرم را به لحظه های فراموش شده خاطراتم پیوند دهد.
دستها، گوشها و لبانم را... . فقط از پشت آینه ها جایی بگذار برای اشک
ریختنم تا هیچکس گریه کردنم را نبیند و باز پتک بی اعتناییت را بردار و بر سرم
بکوب ، بیل و کلنگ ات را بر دار و بشکن مرا .
نمی دانم ! این من نیستم ، بیا و مرا در هم شکن . بیا و ... .


